فريد الدين العطار النيسابوري

342

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

مىندانم كاشكى مىدانمى * كه اگر مىدانمى حيرانمى مر مرا اينجا شكايت شكر شد * كفر ايمان گشت و ايمان كفر شد الحكاية و التمثيل شيخ نصر آباد را بگرفت درد * كرد چل حج بر توكّل اينْت مرد ! بعد از ان موىِ سپيد و تن نزار * برهنه ديدش كسى با يك ازار در دلش تابى و در جانش تفى * بسته زنّارى و بگشاده كفى آمده نه از سرِ دعوىّ و لاف * گردِ آتشگاهِ گبرى در طواف گفت گفتم « اى بزرگِ روزگار * اين چه كارِ توست ؟ آخر شرم دار كرده‌اى چندين حج و بس سرورى * حاصلِ آن جمله آمد كافرى اين چنين كار از سرِ خامى بود * اهلِ دل را از تو بدنامى بود اين كدامين شيخ كرد ، اين راهِ كيست * مىندانى اين كه آتشگاهِ كيست ؟ » شيخ گفتا « كارِ من سخت اوفتاد * آتشم در خانه و رخت اوفتاد شد ازين آتش مرا خرمن به باد * داد كلّى نام و ننگِ من به باد